و قصه ی ما نیمه تمام ماند من اشکها را روایت کردم و تو اما از نقل ساده ترین دوستت دارم وا ماندی ٬ وا ماندیم ... دی ۹۰
انگار تمام ستاره ها پتی کردند و خاموش شدند
خرداد۸۹
و همانا توبه چیزیست برای شکستن
شیطان روزی با من چنین گفت:"خدارا نیز دوزخی هست:دوزخ او عشق به انسان است." و چندی پیش شنیدم که گفت:"خدا مرده است. رحم خدا به انسان او را کشت."
(زرتشت٬بخش دوم٬درباره ی رحیمان)
متاسفم خدا جونم که اون روز انقدر غصه دارت کردم٬من اشکاتو دیدم وای که چی به تو گذشت متاسفم. گریه نکن ...
شنبه ۱۷بهمن۸۸
یادگاری هایی که یک شبه عزیز میشن٬
خاطراتی که تر شدن
دوستهای کدر
توهم های سبز
راهی پوشیده از مه
چشم های انتظار
قالب های تهی
این روزهاست که میگذره.
مرداد88
آدما هیچ وقت بزرگ نمیشن آره نمیشن فقط اسباب بازیاشون عوض میشه ٬ میشه جون٬ مال یا آبرو یا احساس و دل دیگرون . تف به این بازی که ما بزرگا میکنیم.
برعکس زمان که همیشه کش میاد و گند میزنه به همه چی٬ یادمون میره فرصتها اونقدر کوتاهن که وقتی٬ به پشت سر نگاه میکنیم که یا مه راه رو پوشانده یا ... و مجال اخرین نگاه رو حتا ازمون میگره
دی ۸۷
چیزهایی رو بدست میاری یا کارهایی رو انجام میدی که هرگز نمی خواستی و شاید به این میگن تقدیر! و خیلی از اتفاقات هم هستن که مسیر زندگیت رو عوض می کنن و من بهشون میگم نقطه های عطف .بهر حال اسمشون هرچی که می خواد باشه فقط می دونم از لطف بی نهایتته خدا جونم و مرسی ...
"حق عشق؟ چه لوس! من حاضرم جسم وجانم را به مردی بدهم که دوستش داشته باشم٬ اما اگر لازم باشد تا آخر عمر به او دروغ خواهم گفت."
اینو من نمی گم لنی گفته ! اما از اونجایی که همه ی زنا مث همن باید ازشون ترسید٬ مگه نه؟
مثلا اقتباسی از گوشه نشینان آلتونا (سارتر)
بزرگترین نیروها٬ قدرت خواستن است.
باور نداری! امتحان کن
اگه بعضی از آدما باضافه ی چندتا از دوستام رو حذف کنم می مونیم منو چندتا کتابو یه چهار ضلعی و این ذهن مسموم٬ می خوام دور یه چیزایی خیط بکشم ٬ رو چندتاییشونم خط٬ بعد می تونم شونه هامو بالا بندازم و یه کلاف تازه رو٬ بدون اینکه زحمت شکافتن چیزی رو به خودم داده باشم ور دارم و انگار نه انگار
"اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید:"گل من یک جایی میان آن ستاره هاست"٬اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند."
شازده کوچولو
از اونجایی که من اونقدر بزرگ نیستم که حتا بتونم خودمو ببخشم در نتیجه امروز یک ساعت از وقتمو صرف انتقام گرفتن از خودم کردم.
...فکر میکردم یه رواقی مشرب تمام عیارم اما امروز باشنیدن یه ترانه که تا مغز استخوونمو سوزوند٬ ساعتها ار زدم
نه عشقی٬نه نفرتی٬نه خدایی و نه حتا شیطایی برای بهتان خوردن٬ هیچ چیزی برام باقی نمونده.
خیلی سخته اما میخوام خودمو ببخشم.
۱۰خرداد۸۷
باورهایی که ریخته کف اتاق ومن مث کسی که ناباورانه به سوگ نشسته٬ فقط بهشون زل زدم وحتی قدرت اینی که خم شم و از روی زمین جمعشون کنم رو ندارم. لعنتی من این نبودم
دوستا هرچقدر قدیمی یه روزی نا رفیق میشن ٬عشقا هرچقدر آتشین یه روزی خاکستر میشن ٬برفا هرچقدر سنگین یه روزی آب میشن وجاده ها هرچقدر هم که طولانی یه روزی بالاخره تموم میشن واراک هم تموم شد
.
اسفند۸۶
عطش تابستونم تموم شد٬با اینکه هنوز تابستونه اما هوا دیگه گرم نیست.همیشه همینطوره قبل از اینکه فصلی تموم شه حال و هواش از سرت پریده!
نمی دونم اگه قرار باشه انتخاب کنیم٬ کدوم رو ترجیح می دیم؟ صداقت یا حقیقت رو!
:عزیزم من راستشو گفتم اما حقیقت چیز دیگه ایه.
حالا که همه ی پوستر وعکسا رو از دیوار اتاقم جمع کردم ٬حس می کنم تمام نقطه های اتاق به من زل زدن٬ یه آدم برهنه وسط یه چند ضلعی.نمی خوام چشامو ببندم که خودمو قانع کنم جای دیگه ای هستم. آدمایی که دیگه بهشون فکر نمی کنم و اونا همچنان وجود دارن و و و ٬ و به این می گن پالایش
"صفحه خواهد چرخید٬در شیارها٬سوزن فولادی شروع به پریدن و خش خش کردن خواهد گذاشت وبعد٬وقتی مارپیچ زنان به مرکز صفحه رسید٬به پایان خواهد رسید٬ صدای خراشیده ای که some of these days youll miss me honey را می خواند..." روکانتن همیشه این آهنگ رو دوست داشت و نفهمیدم من چرا هر گوشه و کناری ناخوداگاه اونو می نوشتم؟!
امسالم در حالی که آرزو می کردم روزای آخر اونقدر کششون بیاد که از دستم نره تموم شد ورفت ٬به جون همون لحظه هایی که خونش زیر ناخونامه ٬همونایی که یه قاب سفید و سرد دورشه اما ... عیدتون مبارک.
بعضی چیزا رو باید قبول کرد
بعضی چیزها رو ...
برای هر کدوم میشه یه مثال زد
اما یه چیزایی رو حتی نمیشه آرزو کرد مثلا کاش میشد قصه ی لیدا رو از نو نوشت یا یه راه رفته رو به سادگی برگشت٬حالا اون فکر کرده میشه به راحتی یه چیزایی رو فراموش کرد؟
اراک۴آذر
شاید من در جنگیدن با زمان کوتاه اومدم نه ما کوتاه اومدیم .
راستی کسی نمی دونه آدم بایستی با یادگاریاش چی کار کنه؟
تفریح آخر هفته های منم شده اینکه از شیشه ی اتوبوس زل بزنم به جاده و به آسمون سقوط کنم! بچه که بودم توی دود سیگار٬ همون دنیایی رو می دیدم که مادربزرگ تعریف می کرد و مدتها همونطور خیره می موند . کاش دنیا هنوزم بوی زر می داد و غصم حسرت اوج گرفتن بادبادکم بود. کاش کی الان مثل جمعه پیش دلتنگ بودم نه اینقدر دلگیر.
"انسان٬ حیوانی است که فصل جفت گیری مشخصی ندارد."